تبليغاتX
كوه در من

كوه در من

 

سند‌باد در سفرِ مرگ!

 

عصر يكشنبه ۱۹/۷/۸۳ ، بالاخره بعد از آنهمه دلشوره تلفن زنگ خورد. خبر چندان بلند نيست. كوتاه كوتاه! مثل اينكه بگي يه سيب افتاد! منگ از خانه بيرون مي‌زنم. مرتضي را مي‌بينم و مي‌گويم كه صاحب رداي نو شده‌ايم. مرجان عروس كوه شد. در میان آنهمه بغض پیاده رو سند‌باد در سفر مرگ را مرور ميكنيم: "سندباد دير‌يست تا به انتظار فرا خوانده شدن در بندر مانده است. از فراز صخره‌هاي بلند به دوردست دريا چشم مي‌اندازد. سفر من پاسخ به دعوت طوفان است و شايد سفر مرگ باشد! سندباد مي‌رود! كوه مغناطيس ميخ‌هاي سست زورق پوسيده‌اش را مي‌كشد. زورق در هم مي‌شكند و سحرگاه امواج بي خيال دريا جنازه‌ي سندباد را به ساحل بندرگاه بي رونق مي اندازد... ! "

هميشه بين دري نيمه باز در غباري آبي، غمگين، شاد، ايستاده است. آخرين بار از خواب مي‌پرم و از يادم رفت كه : مرجان دختري كه در آستانه به انتظار ايستاده است! ساعتها، روزها، ماهها و سالها پشت سر هم تند و تند ميگذرند و ما همچنان در قيد حيات هستيم! ... 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/07/15ساعت 23:40  توسط مهدي معماري  |