
پابند گنو ، بهار ۸۴
عکس از: افسانه پاکدامن
سندباد در سفرِ مرگ!
عصر يكشنبه ۱۹/۷/۸۳ ، بالاخره بعد از آنهمه دلشوره تلفن زنگ خورد. خبر چندان بلند نيست. كوتاه كوتاه! مثل اينكه بگي يه سيب افتاد! منگ از خانه بيرون ميزنم. مرتضي را ميبينم و ميگويم كه صاحب رداي نو شدهايم. مرجان عروس كوه شد. و شد! سندباد در سفر مرگ را مرور ميكنيم: "سندباد ديريست تا به انتظار فرا خوانده شدن در بندر مانده است. از فراز صخرههاي بلند به دوردست دريا چشم مياندازد. سفر من پاسخ به دعوت طوفان است و شايد سفر مرگ باشد! سندباد ميرود! كوه مغناطيس ميخهاي سست زورق پوسيدهاش را ميكشد. زورق در هم ميشكند و سحرگاه امواج بي خيال دريا جنازهي سندباد را به ساحل بندرگاه بي رونق مي اندازد... ! "
هميشه بين دري نيمه باز در غباري آبي، غمگين، شاد، ايستاده است. آخرين بار از خواب ميپرم و از يادم رفت كه : مرجان دختري كه در آستانه به انتظار ايستاده است!
ساعتها، روزها، ماهها و سالها پشت سر هم تند و تند ميگذرند و ما همچنان در قيد حيات هستيم! ...

صداي ضربان جهله، جادوي پنجهي قنبر احمد، گيتار محزون حمید سعيد، ديوارهي خالي از پنجه در پنجه شدن! جاي امن تنهايي، جاي خالي مرجان!
در سالگرد مرجان اكبري، مهر ۵۸ - مهر ۸۳
عکس: کوروش صداقت

گرما و سرما در تعادل محض است و
همه چیزی در خاموشی مطلق
تا هیچ چیز پارسنگ هم سنگی کفه ها نشود
و شاهینک میزان
به وسواس تمام
لحظات شباروزی کامل را
دادگرانه
میان روز و شبی که یکی در گذر است و یکی در راه
تقسیم کند
و اکنون
زمین مادر
در مدارش
سبک پای
از دروازه ی پاییز
می گذرد !
از پائیز سن هوزه ـ احمد شاملو