اندازه ی ما...
درست قبل از تونل یه چیزی پرید جلوی ماشین. فکر کردم خری چیزیه. فرمون دادم نزنمش ولی مهدی گفت: یالا بزنش شکاره! منم پامو تا ته گذاشتم رو گاز و زدم بهش! یه لحظه فکر کردم شاید جلو ماشینم خراب بشه ولی اشکال نداشت می ارزید. سپر ماشین بهش خورد و بیچاره بلند شد افتاد جلو ماشین. چرخی زد و لنگ لنگون رفت سمت تل و تپه های اطراف جاده. مهدی از ماشین پرید و بعد یه صد متری اونو زیر تپه ها گرفت! یه خورده از شکمش پاره شده بود و روده هاش ریخته بود بیرون ولی هنوز زنده بود! خلاصه بردمش خونه. هی یه چهل و هفت هشت کیلویی گوشت داشت!! به زنم گفتم اینم روزی ماه رمضونه! البته اینم حتما بخاطر روزه گرفتنای توئه وگرنه من که... آره خودش به هر حال روزی رسونه!! یه مدت از ترس اینکه بیان بگیرنم پوست و کله شو یه جایی قایم کردم. میدونی جریمش چه قدره... بعدشم که دیدم خبری نشد پوستشو خشک کردم گذاشتم رو میز تلویزیون! ...
راننده اینا رو میگفت و من:
"من
درد در رگان ام
حسرت در استخوانم
چیزی نظیر آتش در جان ام
پیچید."
...
