چندین هزار سال از طلوع آفتاب تمدن گذشته اما هنوز حق با کسی است که آتش توپخانه اش بیشتر است. در حالی که توپچی بی حق تر کس است! * از احمد شاملو
...
قرار گذاشتیم اگه تا ساعت هشت نرسیدیم قله دیگه بهتره برگردیم چون زمان رو واسه پایین رفتن از تنگه و دس به سنگای مسیر رو از دس میدادیم و با توجه به همراه نداشتن حتی یه طنابچه - از زور خوش ذوقی - قطعا به زحمت می افتیم! بالاخره هم همینطور شد. توده های ابر به آخرین یال قله هجوم بردن و دیگه حتی نمی شد حدس زد چقدر تا قله مونده. با درموندگی سعی می کردم مسیری رو که اومده بودیم به خاطر بسپرم تا شاید نشونه ای بشه واسه برگشتن! ادامه دادن مسیر منطقی نیست. تصمیم گرفتیم برگردیم. بطرف نشونه سرازیر شدیم. ساعتی بعد کنار یه چاله آب بارون نشستیم و صبحانه خوردیم. حال و روز تیمی که به قله نرسیده، حال و روز خوبی نیست! حالا دیگه هوا هم داشت باز می کرد! به سرعت سرازیر می شدیم حسین کمی عقب تر داشت از یه یال سنگی فرود می اومد و من نمی دیدمش!
تو همین حین یه صدایی گفت: شما! بیاین بالا! - توجهی نکردم و چه اشتباهی! -
اون یکی تون کجاست؟
هاج و واج مونده بودم! حسین واسه چی اینو می پرسه؟ برگشتم صداش کردم.
گفت: برو دارم میام!
برگشتم توی مسیر! یه لحظه روی یال پشت سرم توی فاصله ی حدود صد متری یا شاید کمتر، چند نفر رو ایستاده و نشسته دیدم. تازه متوجه شدم صدای اینا بوده. خودمو زدم اونور که یعنی ندیدمشون!
صدا گفت: شما! بیاین بالا!!!
حالا دیگه مطمئن شدم این صدای حسین نیست!
وایسادم و دس تکون دادم و پرسیدم چیه؟ مشکلی هست؟
دیدم جوابی ندادن. چار، پنج نفری می شدن و سه یا چار تاشون مسلح بودن! توی این فاصله حسین هم رسید. دوباره دستی تکون دادم و به راه افتادیم. حسین آماده می شد تا ازم بپرسه با کی دارم حرف می زنم که صدای شلیک گلوله توی دره پیچید! داد زدم حسین بدو! کمتر از شاید یک ثانیه حجمی از ساچمه در فاصله ی کمتر از چند متری پشت سرمون به درخت پاشید! نگران تیراندازی بعدی بودم و حسین که ازم عقب افتاده بود! گلوله بعدی هم شلیک شد! به یه پرتگاه سه چار متری رسیدم. دسمو گذاشتم لبه ی سنگ و پریدم پایین! - همیشه این منظره ی پریدن از یه پرتگاه تو ذهنم بود ولی نمیدونستم چیه و چه ربطی داره. - بعدشم حسین! کف دستم پاره شد. - البته بعدش فهمیدم- خودمو وارسی کردم! یاد وثوق افتادم، گفتم: نمردیمو تیرم خوردیم! برگشتم تا پشت سرمو ببینم!
اه ... لعنت!!! ما چه جوری دویده بودیم که بازم اونا رو میدیدیم!!؟؟
دیگه چاره ای نبود. اومدم روبروشون وایسادم. یاد صلات ظهر فرد زینه مان افتادم!! با این تفاوت که من نه چوغی داشتم و نه چماقی! ضد نور عجیبی بود. دسمو گذاشتم بالای چشم. دو نفرشون هنوز به طرفمون نشونه داشتن!
ایندفه من زودتر پرسیدم معلوم هست چتونه؟
یکیشون گفت: کی هستین؟
گفتم: خیر سرمون، کوهنوردیم!
گفت: دو نفر نیستین! بقیه تون کجان؟
گفتم: بقیه پایینن! و با دس مسیر رو نشون دادم.
از مکث بین حرف زدنش معلوم بود سئوالا رو یکی دیگه داره طرح میکنه.
گفت: با کی اومدین؟
گفتم: خودمون! - باید یه کاری می کردم، چن تا اسم یادم اومد!- ما مهمون آقای ... هستیم!
یکی دو دقیقه توی سکوتی سنگین گذشت! صدای خش خش شاخه ها ی درختا، حرکت تند ابرا، کنتراست عجیب فضا ... همه چیز مهیای مردن ... دور و برم رو برانداز کردم و نگاهی به حسین انداختم تا شاید اینبار موقع دویدن راه رو درست انتخاب کنیم!
گفت: اسم باباش چیه؟
گفتم: نمی دونم.
دوباره سکوت!
چند قدم رفتم جلوتر، حالا بهتر می تونستم ببینمشون. بیشتر از بیست و پنج سال سن نداشتن. بزرگترینشون شاید سی سال!
دیگه کلافه شده بودم!
گفتم: ناسلامتی ما اینجا مهمون هستیم. این رسمش نیس! آدم حسابی من دارم با زبون خودتون باهاتون حرف می زنم، اونوقت با گلوله جواب میدی!
چند لحظه بعد یه صدای دیگه آروم گفت: ولشون کن برن!
احتمالا آقای طراح سئوالا باید بوده باشه!
دوباره پرسید: حالا از کجا می خواین برین؟
گفتم: داریم میریم پایین! و دوباره با دس مسیر رو نشون دادم.
حالا آروم تر شده بودن.
گفت: خوب از این ور برین. بهتره!
گفتم: دستون درد نکنه باید بریم پیش دوستامون.
چیزی نگفتن...
پرسیدم: خوب، تموم شد؟ می تونیم بریم؟
کسی چیزی نگفت و من حدس زدم این یعنی آره می تونین برین! پشت کردیم و با نگرانی از اینکه نکنه تصمیمشون عوض شه به راه افتادیم! هنوز چند قدمی نرفته بودیم که نگام به شاخه های شکسته درختی افتاد که سپر بلای ما شده بود!
وایسادم و رو به مهاجما که هنوز داشتن مسیرمونو تعقیب میکردن پرسیدم: یه سئوال دارم؟ میخوام بدونم وقتی شلیک کردین واقعا ما رو هدف گرفته بودین؟ یعنی واقعا واسه ی پرسیدن این سئوالا باید به ما شلیک میکردین؟
همون صدا یا یکی دیگه با عصبانیت گفت: بزنین برین! خوب شد با برنو شلیک نکردم! و گرنه می مردین!!
راست میگفت! اگه با برنو شلیک کردین حتما می دونین که دقت و قدرت فوق العاده ای داره...!!
دوباره دس تکون دادم و گفتم واقعا که دستون درد نکنه. خیلی خیلی ممنون و به راه افتادیم. چند دقیقه بعد برگشتم روی یال رو ببینم. دیدم کسی نیس.
حال و هوای قورباغه ی کتک خورده رو داشتم! ... تا حالا کسی بهم شلیک نکرده بود!
توی مسیر رسیدن تا کمپ زیاد فکر کردم که چن تا دلیل منطقی واسه ی این رفتار پیدا کنم. با خودم فکر کردم که آدمکشیا، جنگا و دعواها و مسائل و وسایل دیگه ای که تنها ما آدمها مفتخر بهشون هستیم چقدر مفت و بی جهت و دلیل اتفاق میفتن! اینا چیزای جالبین که در عین حال که میبینیم و درد میکشیم زوایایی پنهان از چیزی که بنام انسان میشناسیم رو واسمون روشن میکنه. جنگا، وحشیگریا، دزدی، فقر، گرسنگی، تجاوز، ریاکاری و رویای انسانیت ...!
و بی چیزی واسه ی ادامه ی باقیمونده ی چیزی که به نام زندگی میشناسیم ...! Make a love not war…!
هــه ...چه امیدی بر بــــــــاد...!
