Sokot e malal'ha

"سکوت ملال ها...!"
در تنهایی و سرمای کوهستان و برفی که انگار قرار ایستادن ندارد. سرما ، تنهایی و مرگ... سردت است! دستهای یخ زده ، نفس های بریده و باز مرگ ... چه قدر ناگهان زود دیر شد برای تکرار دل تنگی آوازها و دیدار نگاه ها! تو اما باز "به کوه می روم!" حالا اینجا خواهرها و برادرها... سخت در کارند! ملالی نیست... و تو در آرامش مستجاب شده ی ابدی!
آه "چه استجابت غم ناکی!"
هر بار هم که از سر دل تنگی حرفی بزنی، مغلوب مخاطب ، تهی دست باز می گردی... خسته و دل تنگ به سکوت می پیوندی... که خاموشی به هزار هزار زبان در سخن است...!
در نیست
راه نیست
شب نیست
ماه نیست
نه روز و
نه آفتاب،
ما
بیرون زمان
ایستاده ایم
با دشنه ی تلخی
در گرده هامان.
هیچ کس
با هیچ کس
سخن نمی گوید
که خاموشی
به هزار زبان
در سخن است.
در مرده گان خویش
نظر می بندیم
با طرح خنده یی،
و نوبت خود را انتظار می کشیم
بی هیچ
خنده یی! -از شبانه الف بامداد-
برای دل خوشی خودم نوشتم.
در خاموشی ماریه اکبری مهر ٥٨ مهر ٨٣