تبليغاتX
كوه در من

كوه در من

استعداد آبی! 

اینجا،

در سرزمین گرم من

هر روز

پسری سبزه و با نمک

در آسمان آرزوهایش 

با پیراهنی از آث میلان

ریوالدو را رو سفید می کند!

 

ببینید:

http://dirya.blogsky.com/?Date=1387-02

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/03/04ساعت 13:50  توسط مهدي معماري 

Bahareh! Photo: m.memari

beach  Dos'takou

 

بخند بهاره! بخند!

... تو چه میدانی بیرون از روستای کوچکت، کیلومترها دورتر در جایی که می شود برای آینده تو، عبدلله، نجیب، کیوان و شرف تصمیم گرفت، بی شرف ها تره هم خُرد نمی کند! سنگ و خاک رنگارنگت را به تاراج می برند و تو همچنان در مدرسه کوچکت خواهی خواند: سنگ کوهت دُر و گوهر است، خاک دشتت برتر از زر است! و من همچنان "باور نمی کنم که کاروان غنائم را سردار فتح و سربدار شکست، به تساوی با غلامان قسمت کند...!" می دانی! شاید تا قبل از اینکه شمردن تا هزار را یاد بگیری بابا از باد شمال جنوبی برنگردد و کیوان با رویای خلبان شدن ناخدای قایق شکسته ی پدر شود تا بر ساحل بندر بی رونق به هر فراز و فرودٍ موج گرسنگی را تجربه کند. چه عظیم فاصله ایست بین بیست و هزار هزار سال گرسنگی ما...

راستی اصلا به تو چه ربطی دارد که اینها را بفهمی؟

تنها بخند بهاره! بخند!

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/01/16ساعت 0:0  توسط مهدي معماري  | 

 

Bedrod…! photo: m.memari

                                

      بدرود حاج احسان منصوری!                  

                     

دیگر آن چهره ی بومی را بر درگاه دماوند نخواهیم دید.

به همین سادگی... بدرود حاج احسان!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/01/01ساعت 15:17  توسط مهدي معماري  | 

استفاده از دلفین ها برای جاسوسی  

سه نقطه ترین احتمالی که امروز شنیدم!

رییس سازمان شیلات کشور :

"با وجود اینکه این دلفین ها از گونه های بومی خلیج فارس و دریای عمان نبوده اند احتمال دارد آمریکائیها برای ردیابی، دلفین ها را به نیت انجام کارهای آزمایشگاهی به خلیج فارس آورده باشند و این دسته دلفین ها نتوانسته اند در آزمایشات دوام بیاورند ..."

 

مرتبط با این حادثه بخوانید در :

 

http://www.aftabnews.ir/vdcauen490nii.html

http://www.aftab.ae/news/2007/nov/01/c4c1193918327_social_enviroment_dolphin.php

http://www.irinn.ir/Default.aspx?TabId=54&nid=60183

http://www.hamvatansalam.com/news89504.html

http://www.Sobhesahel.Com

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/08/13ساعت 21:28  توسط مهدي معماري  | 

 

اینجا هرمزگان

ماهی ها در خاک میمیرند!

عکس: عبدالحسین رضوانی

  ببینید :  

http://www.sobhesahel.com/Default.aspx?app=Galleries&page=Gallery&docId=11572&docParId=0&PageNumber=11

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/08/07ساعت 10:15  توسط مهدي معماري  | 

  

Sokot e malal'ha!" photo: m.memari"

 

"سکوت ملال ها...!"

در تنهایی و سرمای کوهستان و برفی که انگار قرار ایستادن ندارد. سرما ، تنهایی و مرگ... سردت است! دستهای یخ زده ، نفس های بریده و باز مرگ ... چه قدر ناگهان زود دیر شد برای تکرار دل تنگی آوازها و دیدار نگاه ها! تو اما باز "به کوه می روم!" حالا اینجا خواهرها و برادرها... سخت در کارند! ملالی نیست... و تو در آرامش مستجاب شده ی ابدی!

آه "چه استجابت غم ناکی!"

هر بار هم که از سر دل تنگی حرفی بزنی، مغلوب مخاطب ، تهی دست باز می گردی... خسته و دل تنگ به سکوت می پیوندی...  که خاموشی به هزار هزار زبان در سخن است...!

 

در نیست

         راه نیست

شب نیست

         ماه نیست

نه روز و

         نه آفتاب،

ما

بیرون زمان

         ایستاده ایم

با دشنه ی تلخی

در گرده هامان.

هیچ کس

         با هیچ کس

                        سخن نمی گوید

که خاموشی

         به هزار زبان

                        در سخن است.

در مرده گان خویش

                        نظر می بندیم

                                          با طرح خنده یی،

و نوبت خود را انتظار می کشیم

بی هیچ

خنده یی!  -از شبانه الف بامداد-

 

 

 

برای دل خوشی خودم نوشتم.

در خاموشی ماریه اکبری مهر ٥٨  مهر ٨٣

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/07/01ساعت 13:0  توسط مهدي معماري  | 

...! Photo:m.memari

Geno!

 

        

 

سرزمین مادری

 

جاده … جاده ها! زمانی معنایی اگر بود، از رسیدن و پیوستن به خاطر و خاطره ها خبر می داد اما حالا هر بار که می شنویم فقط مو بر قامت راست می کند که هر چه هست از قامت ناصاف و بی اندام ماست! این بار دیگر نوبت کجاست؟ و راستی مگر دیگر در این سرزمین مادری جایی هم مانده برای زیر و رو کردن...!

شاعر نوشت که: "اینجا سرزمین مادری نیست! اینجا خراب آباد است در ذهن آدمهایی که معصومیت عشق را نمی شناسند!"

آی که … بی تو اگر به سر شدی!...

+ نوشته شده در  جمعه 1386/03/18ساعت 19:44  توسط مهدي معماري  | 

 

چندین هزار سال از طلوع آفتاب تمدن گذشته اما هنوز حق با کسی است که آتش توپخانه اش بیشتر است. در حالی که توپچی بی حق تر کس است! * از احمد شاملو

  

...

قرار گذاشتیم اگه تا ساعت هشت نرسیدیم قله دیگه بهتره برگردیم چون زمان رو واسه پایین رفتن از تنگه و دس به سنگای مسیر رو از دس میدادیم و با توجه به همراه نداشتن حتی یه طنابچه - از زور خوش ذوقی - قطعا به زحمت می افتیم! بالاخره هم همینطور شد. توده های ابر به آخرین یال قله هجوم بردن و دیگه حتی نمی شد حدس زد چقدر تا قله مونده. با درموندگی سعی می کردم مسیری رو که اومده بودیم به خاطر بسپرم تا شاید نشونه ای بشه واسه برگشتن! ادامه دادن مسیر منطقی نیست. تصمیم گرفتیم برگردیم. بطرف نشونه سرازیر شدیم. ساعتی بعد کنار یه چاله آب بارون نشستیم و صبحانه خوردیم. حال و روز تیمی که به قله نرسیده، حال و روز خوبی نیست! حالا دیگه هوا هم داشت باز می کرد! به سرعت سرازیر می شدیم حسین کمی عقب تر داشت از یه یال سنگی فرود می اومد و من نمی دیدمش!

تو همین حین یه صدایی گفت: شما! بیاین بالا! - توجهی نکردم و چه اشتباهی! -  

اون یکی تون کجاست؟

هاج و واج مونده بودم! حسین واسه چی اینو می پرسه؟ برگشتم صداش کردم.

گفت: برو دارم میام!

برگشتم توی مسیر! یه لحظه روی یال پشت سرم توی فاصله ی حدود صد متری یا شاید کمتر، چند نفر رو ایستاده و نشسته دیدم. تازه متوجه شدم صدای اینا بوده. خودمو زدم اونور که یعنی ندیدمشون!

صدا گفت: شما! بیاین بالا!!!

حالا دیگه مطمئن شدم این صدای حسین نیست!

وایسادم و دس تکون دادم و پرسیدم چیه؟ مشکلی هست؟

دیدم جوابی ندادن. چار، پنج نفری می شدن و سه یا چار تاشون مسلح بودن! توی این فاصله حسین هم رسید. دوباره دستی تکون دادم و به راه افتادیم. حسین آماده می شد تا ازم بپرسه با کی دارم حرف می زنم که صدای شلیک گلوله توی دره پیچید! داد زدم حسین بدو! کمتر از شاید یک ثانیه حجمی از ساچمه در فاصله ی کمتر از چند متری پشت سرمون به درخت پاشید! نگران تیراندازی بعدی بودم و حسین که ازم عقب افتاده بود! گلوله بعدی هم شلیک شد! به یه پرتگاه سه چار متری رسیدم. دسمو گذاشتم لبه ی سنگ و پریدم پایین! - همیشه این منظره ی پریدن از یه پرتگاه تو ذهنم بود ولی نمیدونستم چیه و چه ربطی داره. - بعدشم حسین! کف دستم پاره شد. - البته بعدش فهمیدم- خودمو وارسی کردم! یاد وثوق افتادم، گفتم: نمردیمو تیرم خوردیم! برگشتم تا پشت سرمو ببینم!

اه ... لعنت!!! ما چه جوری دویده بودیم که بازم اونا رو میدیدیم!!؟؟

دیگه چاره ای نبود. اومدم روبروشون وایسادم. یاد صلات ظهر فرد زینه مان افتادم!! با این تفاوت که من نه چوغی داشتم و نه چماقی! ضد نور عجیبی بود. دسمو گذاشتم بالای چشم. دو نفرشون هنوز به طرفمون نشونه داشتن!

ایندفه من زودتر پرسیدم معلوم هست چتونه؟

یکیشون گفت: کی هستین؟

گفتم: خیر سرمون، کوهنوردیم!

گفت: دو نفر نیستین! بقیه تون کجان؟

گفتم: بقیه پایینن! و با دس مسیر رو نشون دادم.

از مکث بین حرف زدنش معلوم بود سئوالا رو یکی دیگه داره طرح میکنه. 

گفت: با کی اومدین؟

گفتم: خودمون! - باید یه کاری می کردم، چن تا اسم یادم اومد!-  ما مهمون آقای ... هستیم!

یکی دو دقیقه توی سکوتی سنگین گذشت! صدای خش خش شاخه ها ی درختا، حرکت تند ابرا، کنتراست عجیب فضا ... همه چیز مهیای مردن ... دور و برم رو برانداز کردم و نگاهی به حسین انداختم تا شاید اینبار موقع دویدن راه رو درست انتخاب کنیم!

گفت: اسم باباش چیه؟

گفتم: نمی دونم.

دوباره سکوت!

چند قدم رفتم جلوتر، حالا بهتر می تونستم ببینمشون. بیشتر از بیست و پنج سال سن نداشتن. بزرگترینشون شاید سی سال!

دیگه کلافه شده بودم!

گفتم: ناسلامتی ما اینجا مهمون هستیم. این رسمش نیس!  آدم حسابی من دارم با زبون خودتون باهاتون حرف می زنم، اونوقت با گلوله جواب میدی!

چند لحظه بعد یه صدای دیگه آروم گفت: ولشون کن برن!

احتمالا آقای طراح سئوالا باید بوده باشه!

دوباره پرسید: حالا از کجا می خواین برین؟

گفتم: داریم میریم پایین! و دوباره با دس مسیر رو نشون دادم.

حالا آروم تر شده بودن.

گفت: خوب از این ور برین. بهتره!

گفتم: دستون درد نکنه باید بریم پیش دوستامون.

چیزی نگفتن...

پرسیدم: خوب، تموم شد؟ می تونیم بریم؟

کسی چیزی نگفت و من حدس زدم این یعنی آره می تونین برین! پشت کردیم و با نگرانی از اینکه نکنه تصمیمشون عوض شه به راه افتادیم! هنوز چند قدمی نرفته بودیم که نگام به شاخه های شکسته درختی افتاد که سپر بلای ما شده بود!

وایسادم و رو به مهاجما که هنوز داشتن مسیرمونو تعقیب میکردن پرسیدم: یه سئوال دارم؟ میخوام بدونم وقتی شلیک کردین واقعا ما رو هدف گرفته بودین؟ یعنی واقعا واسه ی پرسیدن این سئوالا باید به ما شلیک میکردین؟

همون صدا یا یکی دیگه با عصبانیت گفت: بزنین برین! خوب شد با برنو شلیک نکردم! و گرنه می مردین!!

راست میگفت! اگه با برنو شلیک کردین حتما می دونین که دقت و قدرت فوق العاده ای داره...!!

دوباره دس تکون دادم و گفتم واقعا که دستون درد نکنه. خیلی خیلی ممنون و به راه افتادیم. چند دقیقه بعد برگشتم روی یال رو ببینم. دیدم کسی نیس.

حال و هوای قورباغه ی کتک خورده رو داشتم! ... تا حالا کسی بهم شلیک نکرده بود!

توی مسیر رسیدن تا کمپ زیاد فکر کردم که چن تا دلیل منطقی واسه ی این رفتار پیدا کنم. با خودم فکر کردم که آدمکشیا، جنگا و دعواها و مسائل و وسایل دیگه ای که تنها ما آدمها مفتخر بهشون هستیم چقدر مفت و بی جهت و دلیل اتفاق میفتن! اینا چیزای جالبین که در عین حال که میبینیم و درد میکشیم زوایایی پنهان از چیزی که بنام انسان میشناسیم رو واسمون روشن میکنه. جنگا، وحشیگریا، دزدی، فقر، گرسنگی، تجاوز، ریاکاری و رویای انسانیت ...!                

و بی چیزی واسه ی ادامه ی باقیمونده ی چیزی که به نام زندگی میشناسیم ...!                  Make a love not war…!  

هــه ...چه امیدی بر بــــــــاد...!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/01/25ساعت 16:30  توسط مهدي معماري  | 

 

"Oh, who can hold the fire in his hand?

  But then can not the frosty caucasia's

  or cloy the hungry edge of appetite

  but bare imagination of a feast

  All naked in sun bath snow

  But they can not the fantastic summer sit!

  Oh, no! never…"

 

          

+ نوشته شده در  جمعه 1385/12/04ساعت 12:0  توسط مهدي معماري  | 

 

اندازه ی ما... 

 

درست قبل از تونل یه چیزی پرید جلوی ماشین. فکر کردم خری چیزیه. فرمون دادم نزنمش ولی مهدی گفت: یالا بزنش شکاره! منم پامو تا ته گذاشتم رو گاز و زدم بهش! یه لحظه فکر کردم شاید جلو ماشینم خراب بشه ولی اشکال نداشت می ارزید. سپر ماشین بهش خورد و بیچاره بلند شد افتاد جلو ماشین. چرخی زد و لنگ لنگون رفت سمت تل و تپه های اطراف جاده. مهدی از ماشین پرید و بعد یه صد متری اونو زیر تپه ها گرفت! یه خورده از شکمش پاره شده بود و روده هاش ریخته بود بیرون ولی هنوز زنده بود! خلاصه بردمش خونه. هی یه چهل و هفت هشت کیلویی گوشت داشت!! به زنم گفتم اینم روزی ماه رمضونه! البته اینم حتما بخاطر روزه گرفتنای توئه وگرنه من که... آره خودش به هر حال روزی رسونه!! یه مدت از ترس اینکه بیان بگیرنم پوست و کله شو یه جایی قایم کردم. میدونی جریمش چه قدره... بعدشم که دیدم خبری نشد پوستشو خشک کردم گذاشتم رو میز تلویزیون! ...

راننده اینا رو میگفت و من:

"من

درد در رگان ام

حسرت در استخوانم

چیزی نظیر آتش در جان ام

پیچید."

...

  

+ نوشته شده در  جمعه 1385/11/13ساعت 23:30  توسط مهدي معماري  | 

 

سند‌باد در سفرِ مرگ!

 

عصر يكشنبه ۱۹/۷/۸۳ ، بالاخره بعد از آنهمه دلشوره تلفن زنگ خورد. خبر چندان بلند نيست. كوتاه كوتاه! مثل اينكه بگي يه سيب افتاد! منگ از خانه بيرون مي‌زنم. مرتضي را مي‌بينم و مي‌گويم كه صاحب رداي نو شده‌ايم. مرجان عروس كوه شد. و شد! سند‌باد در سفر مرگ را مرور ميكنيم: "سندباد دير‌يست تا به انتظار فرا خوانده شدن در بندر مانده است. از فراز صخره‌هاي بلند به دوردست دريا چشم مي‌اندازد. سفر من پاسخ به دعوت طوفان است و شايد سفر مرگ باشد! سندباد مي‌رود! كوه مغناطيس ميخ‌هاي سست زورق پوسيده‌اش را مي‌كشد. زورق در هم مي‌شكند و سحرگاه امواج  بي خيال دريا جنازه‌ي سندباد را به ساحل بندرگاه بي رونق مي اندازد... ! "

هميشه بين دري نيمه باز در غباري آبي، غمگين، شاد، ايستاده است. آخرين بار از خواب مي‌پرم و از يادم رفت كه : مرجان دختري كه در آستانه به انتظار ايستاده است!

ساعتها، روزها، ماهها و سالها پشت سر هم تند و تند ميگذرند و ما همچنان در قيد حيات هستيم! ...

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/07/15ساعت 23:40  توسط مهدي معماري  | 

 

صداي ضربان جهله، جادوي پنجه‌ي قنبر احمد، گيتار محزون حمید سعيد، ديواره‌ي خالي از پنجه در پنجه شدن! جاي امن تنهايي، جاي خالي مرجان!

در سالگرد مرجان اكبري، مهر ۵۸ - مهر ۸۳

 

عکس: کوروش صداقت

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/07/15ساعت 23:15  توسط مهدي معماري 

 

براي حسام عزيز  و يقين كوچكش كه هر بار از آبشور مي‌گويد چشمهايش خيس مي‌شود ...

 

...صاحبخانه بدش نمي‌‌آمد كه ما هميشه گريه كنيم ، عزادار باشيم و مصيبت نامه بخوانيم چون مشغول مي‌شديم. از بس بابا مي‌زد تو سر ننه زير چشم‌هاي ننه كبود شده بود. ميان كتاب اسم اكبر و اصغر هم بود. وقتي اسم اكبر و اصغر مي‌آمد ، اكبر و اصغر ناگهان گريه  را مي‌بريدند و ماتشان مي‌برد. با وحشت به دهان دايي موسي خيره مي‌شدند ولي مشت بابا آنها را به خود مي‌آورد تا گريه كنند.

ميان كتاب همه‌اش كشت و كشتار بود. ظلم بود. آتش‌سوزي بود. گريه و زاري خواهر‌ها و برادر‌ها بود. گريه كار هميشه ما بود. موقع عزاداري ، عزادار بوديم ، موقع جشن هم عزادار بوديم. بعضي وقتها اكبر و اصغر خوب گريه مي‌كردند و آن شبهايي بود كه رفوزه شده بودند بابا خوشش مي‌آمد و با خشم و چشمهاي قرمزش بمن چشم غره مي‌رفت و مي‌گفت: درد و بلاي اينا بخوره طوق سرت. چرا گريه نمي‌كني آخه حرام لقمه؟ من با خودم مي‌گفتم: آخه من قبول شدم! عمو پيره مي‌گفت: لابد تو فكر سيم‌نماس. سيم‌نما گريه از ياد مردم ‌برده. خر دجال همينه بخدا. من به دروغ اهو ، اهو مي‌كردم. توي كتاب اسم امام حسين هم بود. من هر وقت اسم امام حسين مي‌آمد از ته دل گريه مي‌كردم. دلم مي‌خواست شمشيري ‌داشتم و دشمنان امام حسين را مي‌كشتم. قلبم فشرده مي‌شد و غصه‌ام مي‌گرفت و به ياد يار محمد مي‌افتادم  كه يك روز عده‌اي سرش ريختند و او با آنها گلاويز شد. كتابهايش ميان گل و لاي افتاد و پخش و پلا شد. خون از گوشش بيرون زد و او را بردند. بابا و دايي موسي هم بودند اما هيچ نگفتند حتي عمو رجب بقال هم كه روزهاي عاشورا مي‌شد امام حسين هيچ نگفت. من از ترس خودم را پشت آنها قايم كردم. شب كه همه خسته مي‌شديم مي‌رفتيم و هر كدام گوشه‌اي مي‌خوابيديم. بابا در خواب هم گريه مي‌كرد!

بعضي از روزها كار به كتك كاري مي‌كشيد. بابا ديگر آن آدم هميشگي نبود. گيس ننه را مي‌گرفت و دور كرسي مي‌گرداند و ما از بند دل جيغ مي‌كشيديم. فرياد مي‌زديم. به بيرون مي‌دويديم تا همسايه‌ها صدايمان را بشنوند و به فريادمان برسند. دوباره بر مي‌گشتيم و روي دست و پاي بابا مي‌افتاديم. جيغ‌هاي دلخراش اصغر در گوشم خواهد بود. اين جيغ‌ها تا ابد مرا بيدار نگه خواهد داشت و مرا بر ضد آنكه هميشه خرجي‌اش آماده است، آنكه شكمش پر است از زالو و كاري نمي‌كند كه همه خرجي داشته باشند خواهد شوراند. بر ضد آنكه گوشش كر است و جيغ‌هاي اصغر را نمي‌شنود، ناله‌هاي ننه را نمي‌شنود. و بر ضد آنكه نفهميد و ندانست و نخواست كه بداند كه چرا هميشه زير چشم ننه‌ام از درد كبود بود ، هميشه گيسويش شانه‌نزده و آشفته و پر درد و هميشه گرسنه بود تا ما نيم سير باشيم ...! از آبشوران ـ علی اشرف درویشیان

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/04/04ساعت 11:8  توسط مهدي معماري  |