Bahareh! Photo: m.memari
beach Dos'takou

بخند بهاره! بخند!
... تو چه میدانی بیرون از روستای کوچکت، کیلومترها دورتر در جایی که می شود برای آینده تو، عبدلله، نجیب، کیوان و شرف تصمیم گرفت، بی شرف ها تره هم خُرد نمی کند! سنگ و خاک رنگارنگت را به تاراج می برند و تو همچنان در مدرسه کوچکت خواهی خواند: سنگ کوهت دُر و گوهر است، خاک دشتت برتر از زر است! و من همچنان "باور نمی کنم که کاروان غنائم را سردار فتح و سربدار شکست، به تساوی با غلامان قسمت کند...!" می دانی! شاید تا قبل از اینکه شمردن تا هزار را یاد بگیری بابا از باد شمال جنوبی برنگردد و کیوان با رویای خلبان شدن ناخدای قایق شکسته ی پدر شود تا بر ساحل بندر بی رونق به هر فراز و فرودٍ موج گرسنگی را تجربه کند. چه عظیم فاصله ایست بین بیست و هزار هزار سال گرسنگی ما...
راستی اصلا به تو چه ربطی دارد که اینها را بفهمی؟
تنها بخند بهاره! بخند!